تبليغاتX
نــا خــــا نــــــا
روزنامه‌نگاران "ایران‌زمین" روزنامه‌ی ایران دست به اعتصاب زدند.
روزنامه‌نگاران بخش ايران‌زمين ِ روزنامه ايران به دلیل تاخير ۲ماهه در پرداخت حقوق و كسر حقوق فروردين‌ماهشان دست به اعتصاب زدند.
كاوه اشتهاردي، مديرمسئول روزنامه ايران، اين روزنامه‌نگاران را تهديد به اخراج كرده است و آنها نيز گفته‌اند، در صورتي كه مسئله تا يكي، دو روز آينده حل نشود اقدام جدي‌تري انجام خواهند داد.
ايران‌زمين سرويس استان‌هاي روزنامه ايران است كه ۳۰۰ نيرو دارد و در ۱۵ استان ضميمه‌ی روزنامه ايران است.

توضیح خودم: بخشی از حقوق فروردین‌ بسیاری از روزنامه‌نگاران و خبرنگاران ِ بابیمه و بی‌بیمه، از جمله خودم، به بهانه‌ی تعطیلات نوروز کسر شده است؛ آن‌هایی که بیمه نیستند به این بهانه که بیمه نیستند و آن‌هایی که بیمه هستند به این بهانه که تعطیلات را نبوده‌اند. انگار روزنامه‌نگاری و خبرنگاری در این مملکت از بی‌صاحب‌ترین مشاغل است. 

باز توضیح خودم: آقای اشتهاردی عزیز! حواستان کجاست؟ روزنامه‌نگار بدون بیمه و بدون قرارداد که تهدیدبردار نیست. تن سپردن به کار روزنامه‌نگاری و خبرنگاری در مملکت ما به خودی خود تهدیدی جدی است.

+ نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

Piraye İçin Yazılmış
Saat 21 Şiirleri - 26 Eylül 1945


Bizi esir ettiler
bizi hapse attılar 
                     beni duvarların içinde 
                              seni duvarların dışında

.Ufak iş bizimkisi
:Asıl en kötüsü
bilerek, bilmeyerek
...hapisaneyi insanın kendi içinde taşıması
İnsanların birçoğu bu hale düşürülmüş
namuslu, çalışkan, iyi insanlar
...ve seni sevdiğim kadar sevilmeye lâyık
nazim hikmet                                                                      

 

نوشته‌اي براي پيرايه
شعرهاي ساعت ۲۱

ما را اسير كردند
ما را در زندان انداختند
من را در اين سوي ديوارها
تو را در آن سوي ديوارها

اين كه براي ما چيزي نيست.
همه‌ي حقيقت اين است:
هر انساني با خود زنداني حمل مي‌كند
دانسته يا نادانسته
احوال بسياري از انسان‌ها همين است
انسان‌هاي خوب، ‌پركار و پاكدامن
و انسان‌هايي لايق دوست داشته‌شدن
درست همان‌قدر كه تو را دوست دارم
                                                                         ناظم حكمت
                                                                         ترجمه: خودم 

+ نوشته شده در بیستم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

وقتی داری به شکل خودت می‌بالی، می‌رسی به نردبان اتفاق. بالا می‌روی و می‌افتی این گوشه و از هم می‌پاشی. اتفاق، می‌اندازدت و از هم می‌پاشاندت. زندگی تکیه داده است به پایه‌های لرزان اتفاق و همه‌چیز زیر نظر اتفاق، می‌افتد. اتفاق دست هرکسی را می‌گیرد و به هر گوشه‌ای که بخواهد، پرت می‌کند. اوست که تصمیم می‌گیرد چه کسی کجا باشد و چه کند. اتفاق، آدم‌ها را به هم می‌رساند. اتفاق، آدم‌ها را از هم می‌گیرد. اتفاق می‌آورد. اتفاق می‌برد. اتفاق از آن بالا تو را می‌بیند و درست زمانی که تشخیص می‌دهد بی‌خودی و می‌توانی برقصی، می‌رقصاندت و در این رقص آن‌قدر می‌چرخاندت که گم می‌شوی و  خودت را نمی‌توانی پیدا کنی. اتفاق، عشق را روی بالاترین پله‌اش می‌ایستاند و به موقع پرت می‌کند روی جان آدم‌ها. اتفاق، غریبه را از بالا با چنان شدتی می‌کوبد روی تو که نقش‌اش را هیچ‌گاه از دلت نمی‌توانی پاک کنی. کلید دل همه دست اتفاق ِ بی‌پدر است و تا خودش نخواهد باز و بسته نمی‌کند. اتفاق، برای بعضی آدم‌ها نرده‌هایش را سفت و بلند می‌کند. آن‌قدر سفت که هرگز نیفتند و آن‌قدر بلند که برای دیدن‌شان باید گردن‌درد بگیری. او بعضی از همین آدم‌ها را همیشه در اوج نگه می‌دارد و بعضی‌های دیگر را هر وقت بخواهد از اوج، پایین می‌اندازد. نرده‌های همین اتفاق برای بعضی آدم‌های دیگر لرزان و شل است و اصلن نمی‌گذارد که بالا بروند. اتفاق ِ لعنتی با افتادن آدم‌ها تفریح می‌کند. با نیفتادن آدم‌ها تفریح می‌کند. با کوبیدن آدم‌ها تفریح می‌کند. با من تفریح می‌کند. با تو تفریح می‌کند. من از دست اتفاق ِ بی‌پدر گله دارم. خیلی.  

نفرت بر زمين باير می‌رويد. بر جنازه‌ی درختان سوخته، چشمه‌های خشک‌شده. 

+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

صفورا مادربزرگ کوتاه و خمیده‌ی مهدی بود. او سرتاسر سال با دست‌هایش موهای کویر را نوازش می‌کرد و در گوشش لالایی می‌خواند و به او وعده‌ی باران می‌داد و چشم از پسته‌هایش برنمی‌داشت تا در مرداد لبشان به خنده باز شود. بارها در صورتش عمیق شده بودم. کویر خودش را روی صورت صفورا پخش کرده بود. بارها  شروع کرده بودم به شمردن خط‌وط ترک‌خورده‌ی چهره‌ی صفورا اما در نهایت ترک‌های صورتش بر ترک‌های دست‌هایش عمود می‌شد و حساب از دستم در می‌رفت و می‌رفتم تا چهره‌ی او را با چهره‌ی کوهستانی مادربزرگ خودم مقایسه کنم. هر قدر در چهره‌ی مادربزرگم زاویه‌هایی با گوشه‌های تند و خط‌های ملایم وجود داشت، در چهره‌ی بدون زاویه‌ی صفورا، خطوط شکسته‌ی شور می‌دیدم. کویر، خاطرات صفورا را ریخته بود توی کف‌اش و دست‌اش را مشت کرده بود و گذاشته بود روی دل صفورا. هر لحظه قطره‌ای از توی نگاه‌اش بیرون می‌ریخت. دست‌هایش بوی خرمن‌های سوخته می‌داد. از لب‌هایش بوی پسته‌های سوخته بلند می‌شد. قدم‌هایش، کوچه‌های سوخته بود و خودش، کوتاهی و خمیده‌گی درخت کویر. صفورا فقط به چهره‌ی خندان پسته‌هایش لبخند می‌زد و به صورت بشاش ستاره‌هایش دلخوش بود. او تاب ماندن درهیچ شهری را نداشت و دلش برای کویر می‌تپید و هر از گاهی که یکی از فرزندانش او را از کویرش دور می‌کرد، در خود فرو می‌رفت و درنمی‌آمد. او دیشب پسته‌هایش را به خدا سپرد و مرد. در مشهد و دور از کویر. نمی‌دانم آیا پسته‌هایش به مرداد لبخند خواهند زد یا نه.      

 ترانه‌ی بارون از آلبوم "شب، سکوت، کویر" شجریان

 

+ نوشته شده در هفدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

کاظم فائقی، مترجم بیش از سی‌صد جلد کتاب

"کاظم فائقی"ِ هفتادوشش ساله که مترجم بیش از سی‌صد جلد کتاب برای کودکان و نوجوانان است پس از بازدید از نمایشگاه کتاب، هنگام پایین آمدن از یکی از سراشیبی‌های تند مصلای تهران، تعادل خود را از دست داد و افتاد و دچار شکستگی مچ دست شد.
این مترجم که خواسته بود لطف نخستین روز نمایشگاه کتاب را از دست ندهد همراه با دختر خود به بازدید از نمایشگاه اقدام کرده بود که متأسفانه هنگام بازگشت، در ضلع شمال شرقی مصلا برای او این اتفاق افتاد.
پس از زمین‌خوردن فائقی، چند نفر از جوانانی که آن‌جا حضور داشتند به اورژانس نمایشگاه زنگ زدند و البته اورژانس آمد. اگر مساحت مصلا را در نظر بگیریم، رسیدن اورژانس پس از ده دقیقه نشان می‌دهد که خیلی زود نیامد.
البته دختر کاظم فائقی اصرار داشت که با ماشین شخصی خودش، پدرش را به یک بیمارستان برساند اما به اصرار من و چند جوان حاضر در صحنه راضی شد تا این کار را به اورژانس نمایشگاه بسپارد. قرارشد فائقی را به بیمارستان فیروزگر منتقل کنند. از آن‌جایی‌که ما در خبرها شنیده بودیم بازدیدکنندگان نمایشگاه کتاب به محض ورود به مصلا بیمه هستند، فکر کردیم هزینه‌های درمان این مترجم توسط مدیران اجرایی نمایشگاه پرداخت می‌شود اما ظاهرن تمام هزینه‌های درمان وی توسط خانواده‌اش پرداخت شده و نمایشگاه هیچ مسئولیتی را در این باره قبول نکرده است. از این گذشته در مدت این چند روز هیچ‌کس بازجوی حال این مترجم نیز نشده است.
اگر این را نگویم خفه می‌شوم در همان قسمت از مصلا نیز یک آبخوری پیدا نمی‌شد تا سر و صورت خونی این بازدیدکننده شسته شود و تشنگان دریای مصلی باید از غرفه‌های فروش اجناس خوراکی، آب‌معدنی می‌خریدند و نوش جان می‌کردند. خانم فائقی نیز که به خریدن آب اقدام کرده بود، پس از زمین‌خوردن پدرش، خدا را شکر می‌کرد که آب خریده است تا گلوی پدر پیرش را سیراب کند.

در این خبر ِ فارس، معاون اجرایی نمایشگاه گفته که براي رفاه حال بازديدكنندگان، تمهيدات لازم انديشيده شده و جاي هيچ‌گونه نگراني نيست و تمام بازديدكنندگان در ايام برگزاري نمايشگاه تحت پوشش بيمه حوادث خواهند بود.

به دلیل دزدیده شدن تلفن همراهم نتوانستم از صحنه‌ی دلخراش زمین‌خوردن استاد فائقی عکس بگیرم؛ بنابراین عکس بالا را از این‌جا برداشتم.

نامه‌ی شکایت‌آمیز کاظم فائقی به برگزارکنندگان نمایشگاه کتاب

+ نوشته شده در شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

اثر هدا حدادی

از من که گذشت
اما می‌خواهم از تو نگذرد
بادی که از
هیا
هو
ها
ی کودکانه‌ی‌مان
برخاست

این شعر ِ من چندی پیش برای نخستین‌بار در نشریه‌ی الکترونیکی صدای مستقل ادبیات ایران منتشرشد.

تصویر بالا توسط هدا حدادی خلق شده است.

+ نوشته شده در چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دهم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

بالا آورد. بالا آورد و محتویات معده‌اش را ریخت توی کیسه‌ی سیاه زباله‌ای که لبه‌ی جوب نشسته بود و پایاهایش را انداخته بود توی جوب. چشم‌هایش را پرت کرد به طرف پنجره‌ی طبقه‌ی چندم ساختمان روبه‌رویی. صدای شکستن که آمد، مطمئن شد بیدار است. حالا چشم‌هایش دراز کشیده بودند روی تخت اتاقی که توی آن پنجره محصور بود. پایین آورد. پایین آورد و خودش را جلو کشید. نَفَس‌اش را کشید وسط قفس سینه‌اش. دنباله‌های شال‌اش در میان دندان‌هایش هم خیس شده بود و هم پاره. فکر کرد اگر با این زور ِ آخري هم چیزی بیرون نیاید، حتمن خودش از این دنیا بیرون خواهد رفت. زور زد. افتاد. کیسه‌ی سیاه زباله با سیاهی شب و سیاهی موهای گوی لزج قرمز و سیاهی زوزه‌های کم‌جان و سیاهی دندان‌هایش پر شد. باز بالا آورد و پر شد. گلویش را گره زد و پرت‌اش کرد توی سطل زباله. خیسی کف دست‌هایش را با وسط شال‌اش خشک کرد و یاد موهای سیاه گوی‌اش افتاد. با لبخندی خشک بالا آورد و افتاد. 
+ نوشته شده در هفتم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

                                    


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

                                           


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و هشتم فروردین 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و ششم فروردین 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و چهارم فروردین 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و چهارم فروردین 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و سوم فروردین 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و یکم فروردین 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در نوزدهم فروردین 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در هجدهم فروردین 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

خواهرزاده‌ی نابغه‌ام که کلی برای خودش امید و آرزو دارد، وبلاگ‌دار شده است وامیرحسام سلیمی 
در وبلاگش از وجدانش ‌خواسته که دل و شکمش را مفید کند!
اسم وبلاگش را هم گذاشته قل‌قل ِ قلقلی.
البته فعلن چیزهایی را که می‌گوید، مادرش می‌نویسد و به خاله‌اش که من باشم می‌دهد و من هم در وبلاگش می‌نویسم؛ همه‌گی با هم در تلاشیم و شدیم مصداق: "دست به دست هم دهیم به مهر/ میهن خویش را کنیم آباد"
شطحیات امیرحسام ما را بخوانید.

+ نوشته شده در هفدهم فروردین 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در هفدهم فروردین 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شانزدهم فروردین 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در هفتم فروردین 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سوم فروردین 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و هفتم اسفند 1386ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و ششم اسفند 1386ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و پنجم اسفند 1386ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

گفتا غم تو دارم گفتم ضِر ِ اضافی

+ نوشته شده در بیست و دوم اسفند 1386ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |