
توضیح خودم: بخشی از حقوق فروردین بسیاری از روزنامهنگاران و خبرنگاران ِ بابیمه و بیبیمه، از جمله خودم، به بهانهی تعطیلات نوروز کسر شده است؛ آنهایی که بیمه نیستند به این بهانه که بیمه نیستند و آنهایی که بیمه هستند به این بهانه که تعطیلات را نبودهاند. انگار روزنامهنگاری و خبرنگاری در این مملکت از بیصاحبترین مشاغل است.
باز توضیح خودم: آقای اشتهاردی عزیز! حواستان کجاست؟ روزنامهنگار بدون بیمه و بدون قرارداد که تهدیدبردار نیست. تن سپردن به کار روزنامهنگاری و خبرنگاری در مملکت ما به خودی خود تهدیدی جدی است.
Piraye İçin Yazılmış
Saat 21 Şiirleri - 26 Eylül 1945
Bizi esir ettiler
bizi hapse attılar
beni duvarların içinde
seni duvarların dışında
.Ufak iş bizimkisi
:Asıl en kötüsü
bilerek, bilmeyerek
...hapisaneyi insanın kendi içinde taşıması
İnsanların birçoğu bu hale düşürülmüş
namuslu, çalışkan, iyi insanlar
...ve seni sevdiğim kadar sevilmeye lâyık
nazim hikmet
نوشتهاي براي پيرايه
شعرهاي ساعت ۲۱
ما را اسير كردند
ما را در زندان انداختند
من را در اين سوي ديوارها
تو را در آن سوي ديوارها
اين كه براي ما چيزي نيست.
همهي حقيقت اين است:
هر انساني با خود زنداني حمل ميكند
دانسته يا نادانسته
احوال بسياري از انسانها همين است
انسانهاي خوب، پركار و پاكدامن
و انسانهايي لايق دوست داشتهشدن
درست همانقدر كه تو را دوست دارم
ناظم حكمت
ترجمه: خودم

وقتی داری به شکل خودت میبالی، میرسی به نردبان اتفاق. بالا میروی و میافتی این گوشه و از هم میپاشی. اتفاق، میاندازدت و از هم میپاشاندت. زندگی تکیه داده است به پایههای لرزان اتفاق و همهچیز زیر نظر اتفاق، میافتد. اتفاق دست هرکسی را میگیرد و به هر گوشهای که بخواهد، پرت میکند. اوست که تصمیم میگیرد چه کسی کجا باشد و چه کند. اتفاق، آدمها را به هم میرساند. اتفاق، آدمها را از هم میگیرد. اتفاق میآورد. اتفاق میبرد. اتفاق از آن بالا تو را میبیند و درست زمانی که تشخیص میدهد بیخودی و میتوانی برقصی، میرقصاندت و در این رقص آنقدر میچرخاندت که گم میشوی و خودت را نمیتوانی پیدا کنی. اتفاق، عشق را روی بالاترین پلهاش میایستاند و به موقع پرت میکند روی جان آدمها. اتفاق، غریبه را از بالا با چنان شدتی میکوبد روی تو که نقشاش را هیچگاه از دلت نمیتوانی پاک کنی. کلید دل همه دست اتفاق ِ بیپدر است و تا خودش نخواهد باز و بسته نمیکند. اتفاق، برای بعضی آدمها نردههایش را سفت و بلند میکند. آنقدر سفت که هرگز نیفتند و آنقدر بلند که برای دیدنشان باید گردندرد بگیری. او بعضی از همین آدمها را همیشه در اوج نگه میدارد و بعضیهای دیگر را هر وقت بخواهد از اوج، پایین میاندازد. نردههای همین اتفاق برای بعضی آدمهای دیگر لرزان و شل است و اصلن نمیگذارد که بالا بروند. اتفاق ِ لعنتی با افتادن آدمها تفریح میکند. با نیفتادن آدمها تفریح میکند. با کوبیدن آدمها تفریح میکند. با من تفریح میکند. با تو تفریح میکند. من از دست اتفاق ِ بیپدر گله دارم. خیلی.
نفرت بر زمين باير میرويد. بر جنازهی درختان سوخته، چشمههای خشکشده.
![]()
صفورا مادربزرگ کوتاه و خمیدهی مهدی بود. او سرتاسر سال با دستهایش موهای کویر را نوازش میکرد و در گوشش لالایی میخواند و به او وعدهی باران میداد و چشم از پستههایش برنمیداشت تا در مرداد لبشان به خنده باز شود. بارها در صورتش عمیق شده بودم. کویر خودش را روی صورت صفورا پخش کرده بود. بارها شروع کرده بودم به شمردن خطوط ترکخوردهی چهرهی صفورا اما در نهایت ترکهای صورتش بر ترکهای دستهایش عمود میشد و حساب از دستم در میرفت و میرفتم تا چهرهی او را با چهرهی کوهستانی مادربزرگ خودم مقایسه کنم. هر قدر در چهرهی مادربزرگم زاویههایی با گوشههای تند و خطهای ملایم وجود داشت، در چهرهی بدون زاویهی صفورا، خطوط شکستهی شور میدیدم. کویر، خاطرات صفورا را ریخته بود توی کفاش و دستاش را مشت کرده بود و گذاشته بود روی دل صفورا. هر لحظه قطرهای از توی نگاهاش بیرون میریخت. دستهایش بوی خرمنهای سوخته میداد. از لبهایش بوی پستههای سوخته بلند میشد. قدمهایش، کوچههای سوخته بود و خودش، کوتاهی و خمیدهگی درخت کویر. صفورا فقط به چهرهی خندان پستههایش لبخند میزد و به صورت بشاش ستارههایش دلخوش بود. او تاب ماندن درهیچ شهری را نداشت و دلش برای کویر میتپید و هر از گاهی که یکی از فرزندانش او را از کویرش دور میکرد، در خود فرو میرفت و درنمیآمد. او دیشب پستههایش را به خدا سپرد و مرد. در مشهد و دور از کویر. نمیدانم آیا پستههایش به مرداد لبخند خواهند زد یا نه.
ترانهی بارون از آلبوم "شب، سکوت، کویر" شجریان

در این خبر ِ فارس، معاون اجرایی نمایشگاه گفته که براي رفاه حال بازديدكنندگان، تمهيدات لازم انديشيده شده و جاي هيچگونه نگراني نيست و تمام بازديدكنندگان در ايام برگزاري نمايشگاه تحت پوشش بيمه حوادث خواهند بود.
به دلیل دزدیده شدن تلفن همراهم نتوانستم از صحنهی دلخراش زمینخوردن استاد فائقی عکس بگیرم؛ بنابراین عکس بالا را از اینجا برداشتم.

از من که گذشت
اما میخواهم از تو نگذرد
بادی که از
هیا
هو
ها
ی کودکانهیمان
برخاست
این شعر ِ من چندی پیش برای نخستینبار در نشریهی الکترونیکی صدای مستقل ادبیات ایران منتشرشد.
تصویر بالا توسط هدا حدادی خلق شده است.

خواهرزادهی نابغهام که کلی برای خودش امید و آرزو دارد، وبلاگدار شده است و
در وبلاگش از وجدانش خواسته که دل و شکمش را مفید کند!
اسم وبلاگش را هم گذاشته قلقل ِ قلقلی.
البته فعلن چیزهایی را که میگوید، مادرش مینویسد و به خالهاش که من باشم میدهد و من هم در وبلاگش مینویسم؛ همهگی با هم در تلاشیم و شدیم مصداق: "دست به دست هم دهیم به مهر/ میهن خویش را کنیم آباد"
شطحیات امیرحسام ما را بخوانید.