تبليغاتX
نــا خــــا نــــــا

هنوز به ميدان نرسيده بودم آقا كه اين آقا از آن ورِ ميدان مي‌آمد آقا. يعني رسيده بودم به ميدانِ سماء آقا كه اين آقا با آن چشم‌هاي چپولش من و ماشينم را نديد و زد به در عقب سمت راننده آقا. و لابد با خودش گفته زن است و مي‌ترسد و ترمز مي‌كند و ترمز نكردم. بعد با چنان شدتي كوبيد به من كه ديگر پايم ترمز و گاز را از هم تشخيص نداد آقا و زدم به جدول ميدان. اين آقا با آن چشم‌هاي چپولش ورم دماغ من را نمي‌بيند كه زل زده توي چشم‌هايم؟ آقا نفهميدم سرم به كجا خورد كه ماشينم دیگر روشن نشد. به جدول كه خوردم يك خانم من را از ماشين پياده كرد و گفت كه ماشين را جابه جا نكنم و سريع زنگ زد به 110. خودم هم دو دفعه ديگر به 110 زنگ زدم و نشاني محل تصادف را دادم؛ آن هم وسط ميدان؛ آن هم درست زير متلك‌باران رهگذرانِ آقا. پس از يك ساعت افسر آمد. اما انگار با آن چشم‌هاي ريزش نديد كه آقاي چپول زده به عقب ماشينم و از مسير منحرفم كرده. آقا دماغم خيلي درد مي كند از دست شما.

+ نوشته شده در بیست و نهم خرداد 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

 اگر خودمان را بزنیم به آن راه و خبرگزاری فارس را مدینه‌ی فاضله‌ی افلاطون بپنداریم و سر از این خبرگزاری درآوریم، به تفاوت فاحش فارس با مدینه‌ی فاضله افلاطون پی خواهیم برد. 
تفاوت این است: افلاطون در آرمان‌شهر خود شاعران را راه نمی‌دهد و فارس، زنان را.


از همه‌ی دوستانی که این روزها نگران من بودند و از راه‌های مختلف احوالم را جویا می‌شدند، ممنونم؛ همچنین از آن دسته از دوستانی که برای بیکار نماندن من به این در و آن در می‌زنند و بدون اطلاع و احتمالن برای خشنودی من، قرارهای کاری هماهنگ می‌کنند نیز بسیار متشکرم و باید بگویم که جای نگرانی نیست و هنوز آن قدرها بیکار نشده‌ام.


دیوانه‌ی عزیزم!
اگر بدانم که ۲۴ ساعت دیگر حتمن خواهم مرد و هیچ راه دیگری برای زنده بودن ندارم، می‌روم به منطقه‌ی فندقلوی اردبیل و روی دشت‌های همیشه مه‌آلودِ پر از گل‌های ریز سفید و زردش دراز می‌کشم تا بمیرم. این کار را خدایی می‌کنم.
اسماعیل‌جان! شرمنده کردی. من واقعن این همه نیستم.  
+ نوشته شده در بیست و هفتم خرداد 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تاثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز، ز آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلسِتان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب نا روان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
                                                                            سیف فرغانی

تیتر، برگرفته از این شعر است.

+ نوشته شده در بیست و دوم خرداد 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

  

وقتي پرويز به فروغ گير سه پيچ داد كه شعر گناه را براي كه سروده، فروغ مي توانست كله شقش را بلند كند و زل بزند توي چشم هاي پرويز و از ديوار حاشا برود بالا و برسد به سقف؛ يا خودش را به آن راه بزند و بگويد: "ها!؟ كامي انگار بيدار شده؟ اومدم مادر"

اما هيچ نگفت و به گوشه اي خيره شد. مي توانست بگويد: "پرويز جون! تو رو سنه نه؟ از جونم چي مي خواي داآش من؟ برات بچه هم كه آوردم. چرا بي خيال ما نمي شي؟ تا كي مي خواي رو مخم را بري؟"

اما هيچ نگفت. همه جسارتش را ريخت توي چمداني و با پرويز براي هميشه خداحافظي كرد.

راستي مردي كه بهانه شد تا فروغ پرويز را ترك كند، كه بوده؟ همان مرد خوشبخت؛ صاحب گناه فروغ؛ همان اسطوره گمنام.

اين شعر را براي كدام مرد سروده؟:

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي به جز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بي اميد

در وادي گناه و جنونم كشانده بود

 

پي نوشت: ابراهيم گلستان وقتي با فروغ آشنا شد كه فروغ، فروغ شده بود. شعر گناه جزو نخستين شعرهاي فروغ بود؛ همان شعرهايي كه فروغ را به تولدي ديگر رساند.

+ نوشته شده در سیزدهم خرداد 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

اسب سپید من مهربان و رام است
اسب سپید من چون کودکی آرام است
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست

یال سپید اسبم روشنایی راه است
چشم سیاه اسبم چون حفره‌های ماه است
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست

هر جا که خسته هستم یا غرق حسرتم
پابند مهربانی‌ش حتی در غربتم
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست

آن‌کس که دست من را در دستش می‌فشرد
مرا به دست غم داد به فراموشی سپرد
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست
                                                                                      فریدون فرخزاد

مهم: ترانه‌ی "اسب سپید" را با کمک این‌جا گوش کنید؛ این ترانه در سال ۵۶ با صدای فریدون فرخزاد و آلیس ضبط شده است.  
مهم‌تر: چشم سیاه اسبم چون حفره‌های ماه است
مهم‌ترین: آن‌کس که دست من را در دستش می‌فشرد/ مرا به دست غم داد به فراموشی سپرد
اهمّ: بدبختی آخه اسب‌م نداریم 

+ نوشته شده در دوازدهم خرداد 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

"جاستین هورگن‌اشلاگ، کمک‌چاپچی ِ هفته‌ای سی‌دلاری، هر روز بگی نگی شصت‌تایی خانم را که قبلن چشمش بهشان نیفتاده بود از نزدیک می‌دید. واسه‌خاطر ِ همین توی این چند سالی که از ماندنش تو نیویورک می‌گذشت، حول و حوش ِ ۷۵۱۲۰ زنِ مختلف را از نزدیک دیده بود. از این ۷۵۱۲۰تا زن، زورکی ۲۵۰۰۰تایی‌شان زیر ِ سی و بالای پانزده سال سن داشتند. از این ۲۵۰۰۰ نفر فقط وزنِ ۵۰۰۰تاشان بین چهل و پنج تا پنجاه و هفت کیلو بود. از همین ۵۰۰۰تا فقط و فقط ۱۰۰۰ نفری بدترکیب نبودند. ۵۰۰تاشان معقول برورویی داشتند؛ از همین‌ها هم ۱۰۰ نفری تودل‌برو به حساب می‌آمدند؛ ۲۵‌تایی الهام‌بخش ِ سوت‌های آهسته و طولانی می‌شدند؛ و فقط یکی‌شان در همان نگاه اول دلِ هورگن‌اشلاگ را برد.
در واقع ما با دو دسته زنِ عشوه‌گر سر و کار داریم. زنان عشوه‌گری که به مفهوم دقیق کلمه عشوه‌گرند، و زنان عشوه‌گری که به مفهوم دقیق کلمه عشوه‌گر نیستند."

نخستین داستان مجموعه‌ی "نغمه‌ی غمگین"ِ سلینجر با دو پاراگراف بالا آغاز می‌شود. اسم این داستان "قلبِ یک داستان پاره پاره" است. این مجموعه ۱۰تا از داستان‌های کوتاه سلینجر را در بر می‌گیرد؛ داستان‌هایی که در دهه‌ی هزار و نهصد و چهل میلادی در برخی از نشریه‌های آمریکا چاپ شده است. 
انتشارات نیلا "نغمه‌ی غمگین" را با ترجمه‌ی مشترک "امیر امجد" و "بابک تبرایی" چاپ کرده است.
مجموعه داستان دیگری از سلینجر نیز با نام "هفته‌ای یه بار آدمو نمی‌کُشه" به کوشش انتشارات نیلا همراه با "نغمه‌ی غمگین" منتشر شده است. داستان‌های منتشرشده در این دو مجموعه پیش از این به فارسی ترجمه و منتشر نشده بود. این دو مجموعه همین امسال چاپ و منتشر شده‌اند.

پی‌نوشت: حضور مستقیم یا غیرمستقیمِ "هولدن کالفیلد"ِ ناتور دشت در اکثر داستان‌های این دو مجموعه، نشان می‌دهد این داستان‌ها تمرینی بوده برای خلق ناتور دشت. البته هر یک از این داستان‌ها ـ در حیرت‌زده کردن مخاطب ـ برای خود یک پا ناتور دشت‌اند.

پی ِ پی‌نوشت: مترجمان دو مجموعه داستان یادشده، به از نجفی نباشند، به خوبی از پس ِ زبانِ سلینجر برآمده‌اند و دست‌شان واقعن درد نکند.

پی ِ پی ِ پی‌نوشت: نمی‌دانم آیا خواننده‌ای پیدا می‌شود که پس از خواندن آثار سلینجر عاشق او نشده باشد.


این خبر خیلی خوشحال‌م کرد؛ خیلی:
ترجمه‌ي فرانسوي رمان «ملكوت» بهرام صادقي در فرانسه منتشرشد   
+ نوشته شده در دهم خرداد 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

سعی کردم نوک کفش‌هایم به حریم خط قرمز تجاوز نکنند و خیلی محترمانه کنار کفش پای چپ‌م را با خطّ ِ خطّ ِ قرمز مماس کردم. دست‌هایم را بغل کرده بودم و آمدن‌ها را می‌دیدم. رفتنی‌ها هم تقریبن رفته بودند. همه با عجله می‌آمدند که به قطار برسند و قطار که می‌آمد، رفتنی می‌شدند. صدای مردانه‌ای که همه‌ی ما را می‌دید و نقش خدا را بازی می‌کرد، هر از گاهی از آن بالا جمعیت را هدایت می‌کرد و از خطّ ِ قرمز می‌ترساند. همان صدا حواسم را که ترسیده بود به سوی نوک تیز و سربالای کفش‌م هدایت کرد و دید که کفش سربه‌راهی است و خیالش راحت شد. دست‌های خسته‌ام را که شروع کرده بودند به نق‌زدن، محکم‌تر بغل کردم و سربلند، چشم‌هایم را برای بار چندم انداختم به جان مردم.
مردم نه. همان زن. همانی که با آرامشی آشفته، آمد و کنارم ایستاد. زیرچشمی از نیم‌رخ نگاهش می‌کردم و نوک دماغ سربالایش را با دقت زیر نظر داشتم. دماغ‌ش خوش‌تراش و کوچک بود و انحنای قشنگی داشت. حتمن عمل کرده بود. اما نه. دوختی که کنار سوراخ‌های همه‌ی دماغ‌های عمل‌کرده می‌ماند و با افتخار یا خجالت می‌گوید که من عملی هستم، این دماغ را رفو نکرده بود. جدا از این ترکیب چشم‌ها، گونه‌ها، لب‌ها و چانه می‌گفت که این صورت نیازی به عمل ندارد. هر از گاهی با دست راست‌ش آستین دست چپ‌ش را بالا می‌زد و به مچ‌ش نگاه می‌کرد و یادش می‌آمد که ساعت نبسته است. بعد به ساعت مترو نگاه می‌کرد و می‌ریخت به هم. چند دقیقه‌ای می‌شد که دیگر یا به ریل قطار نگاه کرده بودم یا به صورت آن زن. او هم هر از گاهی توی چشم‌های من نگاه می‌کرد و لبخند من را می‌گرفت و پرت می‌کرد روی ریل‌ها. شب چشم‌هایش سه تا ماه اتفاقن خیلی درخشان داشت. از آن ماه‌هایی که روز و شب نمی‌شناسند و همواره نور خود را می‌پاشند به سر و صورت مردانی که تشنه‌ی نورند. هفتِ باریکی لبِ زیر دماغ‌ش را به شکل منصفانه‌ای بین صورت‌ش تقسیم کرده بود و خطّ ِ لب بالای چانه‌اش همان لب را کشیده بود و نزدیک کرده بود به چانه‌اش. رژ صورتی مات و ملایم به لب‌هایش جلوه نداده بود اما همان رژ، گونه‌های برجسته‌ی کوچک‌ش را زیباتر کرده بود. چند طره از موهای مشکی خط‌دار دودی‌اش هم زیر بار روسری نرفته و خودشان را برای نفس کشیدن به هوای آزاد رسانده بودند. داشت یادم می‌رفت، پوست‌ش. سفید نبود. سبزه هم نبود. بین سفیدی و سبزی سرگردان بود. سرگردان بود و مدام مچ بی‌ساعت‌ش را نگاه می‌کرد و برمی‌گشت رو به ساعت ایستگاه.
"نمی‌دونم کی می‌خواد این قطار بیاد. پس واسه چی همه می‌گن مترو خوبه." داشتم ماه‌های چشم‌هایش را برای بار چندم می‌شمردم. گفت: "می‌یاد". "اومدن که باید بیاد. اما سر وقت. ملت که وقتشونو از سر راه نیاوردن." گفت؟ ... نگفت. "دماغ‌ت خیلی خوش‌فرمه." گفت؟ نگفت. "انگار منتظر کسی هستی." گفت؟ ... گفت: "ساعت چنده؟". "ساعت نمی‌بندم. سال‌هاست. مچ دست چپ‌م حساسیت پیدا کرد به ساعت. وازش کردم بستم دست داستم. اونم پر شد از جوش‌های ریز صورتی." داشت جوش می‌زد با آن صورت صورتی. "وایسا الان موبایلم رو از کیفم درمی‌یارم." گفت: "نمی‌خواد. ساعت ایستگاه هس." چشم‌هایم مشغول نگاه کردن به چشم‌های صورتی‌اش بودند و دست‌هایم را تشویق می‌کردند تا موبایلم را از تهِ کیف بزرگ‌م پیدا کنند. پیداش کردند و بیرون کشیدند. "عزیزم چن دقیقه‌ای مونده به یک. الاناست که پیداش بشه. اگه بیاد." گفت؟ ... گفت: "چن دقیقه مونده؟". "شیش دقیقه... پنج دقیقه ..." قطار سمت مقابل ما آمد و ایستاد. مسافران آمدند و رفتند. من پشت خطّ ِ قرمز کمی جابه‌جا شدم و خودم را درست گذاشتم جلویِ در قطار. می‌خواستم زودتر از همه وارد قطار شوم و روی صندلی بنشینم و کتاب بخوانم. اگر هم صندلی خالی نبود یک گوشه‌ای پیدا کنم و روی کف قطار بنشینم. مهم این بود که کتاب بخوانم. البته پیش از این‌که چشم‌م به آن زن بیفتد داشتم فکر می‌کردم که کدام کتاب را بخوانم یا اصلن کتاب بخوانم؟ شاید هم آن شعر کوتاه ترکی را ترجمه کردم. زن را دیدم و از کتاب و مطالعه دور شدم. زن بود یا دختر؟ زیبا بود و بکر نبود. برکه‌ای بود که با سخاوت، خیلی‌ها را سیراب کرده بود.
لباس‌ها و کفش‌هایش طور خاصی نبود. انگار بی‌رنگ بود. بی‌رنگ. آن‌قدر بی‌رنگ بود و آن‌قدر ساده بود که نفهمیدم چه‌طور بود. زیبایی صورت‌ش آدم را از نوع پوشش‌ش باز می‌داشت. فقط صورت‌ش. فقط صورت صورتی‌اش. چرا کیف ندارد؟ یعنی وسایل‌ش را کجا می‌گذارد. جیب هم که ندارد. پول‌هایش را کجا گذاشته؟ موبایل هم ندارد. هیچ چیز اضافی نداشت به غیر از خودش و کیف من سنگین بود.
"منتظر کسی هستی؟" نگفت. گفت: "آره ... آره" بیشتر از این‌که به من نگاه کند و جواب سوال‌ها و نگاه‌هایم را بدهد به خطّ ِ قرمز نگاه می‌کرد. گاهی هم پا می‌گذاشت روی قرمزی آن خط و به حریم خودش و خطوط آن سویش تجاوز می‌کرد و انگار صدای خدا را اصلن نمی‌شنید و هدایت نمی‌شد. دست راست‌ش یا چپ‌ش را گذاشت روی پیشانی‌اش و چه انگشت‌های کشیده‌ای دارد. کشیده. دست‌ها کشیده. پاها کشیده. انگشت‌ها کشیده. درد توی سرش کشیده تا کجا. "خانومی اگه مشکلی داری بگو. قرص دارما. ژلوفنه. قویه ها." سرش را برگرداند و ماهِ نوکِ دماغ خوش‌تراش‌ش زل زد به چشم‌هایم. صورتی ِ مهربان. صورتی ِمهربان قدیمی. برکه‌ای زلال با عکس شش ماه که تشنه‌های زیادی را سیراب کرده بود. خیلی‌ها کف هر دو دست‌شان را گود کرده بودند و ازش آب برداشته بودند. برای همین هم زلال بود. زلال و صورتی. لبخندی زد و با مهربانی، نگاه‌م را به‌ من پس داد. شاید هم گوشه‌ای منزوی پیدا کردم و غزل خواندم. "زن جوان غزلی با ردیف آمد بود" این قطار هم که نیامد. راستی زن است یا دختر؟ چه فرقی می‌کند. کیفی بود پر از زیبایی‌های به هم ریخته. نگاه‌ش نگاه زنی بود مادرنشده و کشیدگی انگشت‌هایش مانده بود تا زن شوند. به مچ‌ش نگاه کرد و بلافاصله به مچ من نگاه کرد و خیلی زود ما‌ه‌هایش را فرو کرد توی چشم‌هایم. "هنوز مونده"
چرا مدام به ساعت نگاه می‌کرد؟ نفهمیدم. با قطار قرارداشت؟ نفهمیدم. با کسی توی قطار قرار داشت؟ نفهمیدم. قرار بود کسی بیاید توی ایستگاه؟ نفهمیدم. اگر قرار بود کسی بیاید توی ایستگاه و او را ببیند، پس چرا فقط به ساعت و به ریل و به تونل نگاه می‌کرد؟ نه به ورودی‌های مترو. نه به صندلی‌های چیده‌شده‌ی قرمز. نفهمیدم. به قرمزی‌ها تجاوز نکن ای سیرت صورتی زیبا. نفهمیدم. "عزیزم یکه ها" نفهمیدم. قطار می‌کوبید روی سر ریل‌ها و می‌آمد بدون بخار و دود. نوری که از توی تونل بیرون می‌زد از ماه نبود. علی‌آباد بود؟ یا عباس‌آباد بود؟ نفهمیدم. صورتی به هم ریخته‌ی زیبا با آن دماغ نوک‌باریک سربالا هر دو پا‌یش را گذاشت روی خط قرمر. هر شش‌ماه‌ش را با ابرهایی نمی‌دانم آمده از کجا، پوشاند. انگشت‌های کشیده‌اش را به هم چسباند و هوا را به دو طرف هل داد. خودش را از توی کیف‌ش درآورد و پرت کرد روی ریل.
به ساعت موبایلم نگاه کردم. به ساعت گرد و بزرگ ایستگاه هم نگاه کردم. ساعت‌م چند ثانیه جلو بود.    
+ نوشته شده در پنجم خرداد 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

"آلبر کامووجه اشتراك و افتراق كاليگولا و مسيح يكي است. مسيح هم كشندگان خود را رستگار مي‌داند و هم آنها را كه به دفاع از او برمي‌خيزند؛ چراكه هر 2 به نگهداشت دين خود مي‌انديشند؛ كاليگولا نيز كشندگان و حاميان خود (هر 2) را مقصر مي‌داند؛ چراكه هر دو خائن هستند. گروه اول به او خيانت كرده‌اند و گروه دوم به هم‌پيمانان خود!
كاليگولا، آن‌سان كه تاريخ شهادت مي‌دهد، امپراتوري نيمه‌ديوانه نيست. او دنيايي را كه برايش ساخته‌اند نمي‌پسندد و اين دنيا با تظاهر، دروغ و ريا ساخته شده است.
پاسخ سوال‌هاي اساسي در دنياي كاليگولا، هيچ است.
يك وجه مشترك ديگر شخصيت‌هاي آثار كامو و مسيح خوارشماري مرگ است. «هيچ» در آثار كامو پوچ‌انگاري نيست هر چند او خود بارها اين را گفته است اما گفته‌هاي او وقتي جايي ديگر مي‌گويد: "فقر براي من تجمل‌آميز بود." یا "كارهاي اصلي‌ام را براي سال 1960 (همان سالي كه مرد) گذاشته‌ام." و رفتار او كه چنان با اشتياق و حرص به آينده‌اي كه روشن‌ترش مي‌ديد چنگ در انداخته است براي تفسير آثارش موجه نيست.
شخصيت‌هاي كامو مثل مسيح مرگ را مي‌پذيرند؛ چراكه به جاودانگي تاريخي معتقدند. چرا كه هر 2 خوب مي‌دانند تخمي كه پراكنده‌اند بسيار بارورتر از آن است كه مرگ بپوساندشان - جمله پاياني كاليگولا را وقتي در انتظار فرونشستن دشنه "كرئا" است به خاطر بياوريم: «برو به تاريخ كاليگولا، برو به تاريخ» و «من هنوز زنده‌ام».
اما پوچ‌انگاشتن آثار كامو هم از همين جا آب مي‌خورد. از تحقير كردن چيزي كه آن غالب است.
كاليگولا ناچار از تحقير مرگ است؛ چون او احتياج به ناممكن دارد. ماه را مي‌خواهد و شكست مرگ را."

                                                                                           بخشی از مقاله‌ی مهدی اورند
                                                                                             منتشر‌شده در مجله‌ی ماندگار

+ نوشته شده در سوم خرداد 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |

وقتی می‌گم خاک من می‌پوسونه؛ وقتی می‌گم امیدی به هیچ‌چیز و هیچ‌کس ندارم؛ وقتی می‌گم باید ریشه‌مو از خاکی که توی این مرز پرگهر محصوره، دربیارم، بذارم روی دوشم و بی‌هیچ فکری راهی یه خاک دیگه بشمو برم، از سر خوشی نیست؛ به خاطر اینه که دارم توی لجن دست و پا می‌زنم. داریم توی لجن دست و پا می‌زنیم. دو روز پیش، درست دو روز پیش، کم مونده بود یکی از بهترین دوستانم رو از دست بدم؛ اونم به خاطر هوسبازی‌های دو تا کثافت که توی یه خیابونِ خلوت ـ اطراف همین لجن‌زاری که به تهران ملقبه ـ مریم عزیزم رو تنها گیر آورده بودن. دوست من که مترجم زبان عربیه و تنهای تنها به کشورهای آفریقایی و اروپایی سفر کرده و امنیت این کشورها هیچ لطمه‌ای به آرامش‌ش نزده، الان دو روزه که سایه‌ی ناآروم و وحشی دو تا مرد، دو تا انگل، روی چشم‌هاش سنگینی می‌کنه. 
و دلمون به این خوشه که توی اون خیابونی که از ایستگاه متروی یه جا به نام باقرشهر شروع می‌شه، یه خدایی صدای مریم رو شنیده و پریده توی یه پراید سفید و با سرعت اومده و جون مریم رو نجات داده. ای کاش اون خدای پرایدسوار رو می‌دیدم و ازش تشکر می‌کردم.

پی‌نوشت: توی هر کشوری هستند انسان‌های بیماری که به اذیت و آزار جنسی انسان‌های دیگر ـ اعم از مرد، زن یا بچه ـ دست می‌زنند اما آن‌ها بیمارند و به معالجه نیاز دارند. حال آن‌که در کشور من که تمدنی چندهزارساله دارد و فرهنگ از سر و رویش می‌بارد و اکنون هم که با مددجستن از قوانین اسلام، الگوی تمامی کشورهای اسلامی شده، برخی بیمار نیستند و به آزار جنسی هم‌نوعان‌شان مرتکب می‌شوند. وقتی ایستگاه متروی یک شهر کوچک کیلومترها از آن شهر دور باشد و وقتی حرف‌زدن از طبیعی‌ترین غریزه‌ی آدمی ممنوع باشد و انسان‌های هوسباز مجالی برای خاموش کردن آتش غریزه‌ی جنسی خود نداشته باشند و وقتی ذهنیت عوام جامعه به سمتی سوق پیدا کند که با شنیدن صدای زن، واژه‌ی ضعیفه در ذهنش نقش بندد، آن‌وقت هزاران زن به یک‌باره نیست می‌شوند؛ هزاران کودک یا نیست می‌شوند یا تا آخر عمر خود نیستی را با خود حمل می‌کنند و هزاران مرد نیز در انتظار مرگ می‌نشینند.

این اتفاق را از زبان دوست خوبم ـ که خود را مدیون خدا می‌داند ـ در ادامه‌ی مطلب بخوانید. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکم خرداد 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |