
سنم خیلی کمتر از این حرفها بود که از مادرم پول گرفتم تا بربری بخرم. از اتفاق دختر همسایهمان را وسطهای صف دیدم و خیلی خرسند شدم و رفتم کنار او ایستادم که یعنی ما با همیم. شروع کردم به حرف زدن با دختر همسایهمان؛ نمیدانم از برنامههای تلویزیون میگفتم یا خاطرات مدرسه و همشاگردیهایم و او هم میخندید. یک لحظه با صدای پسری که چند نفر جلوتر از ما بود، به خودم آمدم و دیدم که رو به دوستش ایستاده و دارد ادای من را در میآورد. من هرچه میگفتم او با تقلید لحن صدای من برای دوستش حرفهایم را تکرار میکرد و دوستش هم میخندید. من با صدایی کودکانهتر از صدای امروزم، گفتم: "مگه مرض داری؟" او گفت: "مگه مرض داری؟" گفتم: "خودت خاطره واسه تعریفکردن نداری؟" گفت: "خودت خاطره واسه تعریف کردن نداری؟" گفتم: "ایشاالله زبونت بگیره و لال شی." گفت: "ایشاالله زبونت بگیره و لال شی." گفتم: "ببین یه کاری نکن بزنم توی دهنت ها!" گفت: "ببین یه کاری نکن بزنم توی دهنت ها!" دوستم گفت: "ولش کن بابا. دیوونهست." دوستش گفت: "ولش کن بابا. دیوونهست."
نوبت آن پسر و دوستش رسید. بربریهایشان را گرفتند و از صف خارج شدند اما هنوز توی دایره دیدگان ما بودند. به دوستم گفتم: "اینا میخوان ما رو اذیت کنن." دوستم گفت: "نه. کاری ندارن. الان میرن." گفتم: "نونمون رو که گرفتیم باید بدُییم" نوبت ما شد. دوستم گرفت. من هم گرفتم. خارج شدیم اما هنوز توی دایره دیدگان آن پسر و دوستش بودیم. سر کوچه خلوتمان که رسیدیم، برگشتم دیدم آن پسر و دوستش دارند پشت سر ما میآیند. به دوستم گفتم: "سپیده! بدو" و دویدم. اما سپیده خیلی نتوانست بدود. آن پسر که نانش را داده بود به دوستش، پشت سر من میدوید و من هم که خندهام گرفته بود، نمیتوانستم با همهی توانم بدوم. آن پسر از پشت لباس من را گرفت و کشید. من مجبور شدم بایستم. برگشتم. آن پسر که قدو قوارهاش از من کوتاهتر بود، نان من را گرفت و پرت کرد توی جوب و گفت: "خوشگله! اداتو در مییارم چون میتونم. دیگه نبینم پرروبازی دربیاری ها." بعد من را بغل کرد و یک ماچ محکم از گونهام کرد. من هم هر چه فحش بلد بودم نثارش کردم. برگشت و سر راهش نان سپیده ـ که داشت با آرامش میآمد ـ را هم گرفت و پرت کرد توی جوب و رفت پیش دوستش که حسابی میخندید. کوچهی کوچک خورشیدِ خیابان بهبودیِ ستارخان، که آن روز دهانش از تعجب باز مانده بود و کمی هم سرعت تپشهای قلبش تند شده بود، هر وقت من را میبیند، دهانش باز میشود که چیزی بگوید اما نمیگوید.
هفت یا هشت سالمان بود. هم من و دوستم هم آن پسر و دوستش. دیگر تا روزها و ماهها از زیر بارِ سنگین نان خریدن شانه خالی میکردم.
سنگینی این خاطره ـ که هر روز به شکلی برای ما مؤنثها تکرار میشود ـ خیلی وقتها جلوی سرعت قدمهایم را میگیرد و با خودم فکر میکنم چرا بسیاری از مردها از کوچکیهای کوچک تا کوچکیهای به ظاهر بزرگ، این قدر مرض دارند؟