انگار سعدی شبی در گوشهای نشسته بود و به عمر تلفشدهی خود فکر میکرد و به گفتهی خودش سنگ سراچهی
دل به الماس آب دیده میسفت؛ یعنی خیلی زیاد گریه میکرد و میگفت: "هر دم از عمر میرود نفسی/ چون نگه میکنم نمانده بسی/ ای که پنجاه رفت و در خوابی/ مگر

این پنج روزه دریابی/..."
پس از کلی گریه کردن و اندیشناک بودن، به این نتیجه میرسد که دیگر نه با کسی همصحبت شود و نه چیزی بنویسد. این را من از خودم نمیگویم، بلکه خودش گفته که: "زبانبریده به کنجی نشسته صم بکم/ به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم"
خلاصه شما فرض کنید که در همین حین یکی از دوستان صمیمی سعدی پیش او میآید و در شکلهای مختلف کلامی و رفتاری، مزهپرانی میکند تا شاید سعدی چیزی بگوید یا لبخندی بزند؛ اما میبیند که فایدهای ندارد که ندارد. سپس از سعدی میرنجد و رو به او میکند و میگوید: "کنونت که امکان گفتار هست/ بگو ای برادر به لطف و خوشی/ که فردا چو پیک اجل دررسید/ به حکم ضرورت زبان درکشی" این دوست سعدی که خود انگار در زبان شعر، چیزی کم از سعدی ندارد! از همه خواهشمند است که برای رعایت قافیه، خوشی را خَشی بخوانند.
همین رنجش و کنش ِ رفیق ِ فاب ِ سعدی، کافی است تا این شاعر ِ بزرگ، شروع کند به نوشتن گلستان. پس نتیجه میگیریم که انتخاب و گزینش دوست مهمترین شرط برای شاعر یا نویسنده شدن یا بهطور کلی بزرگشدن است. البته برای مطرحشدن، احتمالن باید خیلی مسافرت کرد. خیلی. همچنین خیلی خواند و نوشت. خیلی بیشتر. باید زیرک هم بود. به چشمان سعدی در عکس بالا نگاه کنید. زیرکی و تیزی از چشمانش میبارد. خیلی.
به هر حال امروز که روز سعدی است و همین امروز که ما نمیتوانیم بوستان و گلستان را مفصل بخوانیم یا سری به آرامگاه او در شیراز بزنیم، شاید مناسب باشد تا نگاهی گذرا داشته باشیم به دیباچهی گلستان.
...
وطن کجاست که آوازم
نمیرسد به تو بیش از پیش
کجاست مقبرهالانسان
۱۳۶۷
...
غزلی تلخ از علیرضا آدینه؛ خیلی تلخ
+
نوشته شده در یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملکمحمدی
|