
بالا آورد. بالا آورد و محتویات معدهاش را ریخت توی کیسهی سیاه زبالهای که لبهی جوب نشسته بود و پایاهایش را انداخته بود توی جوب. چشمهایش را پرت کرد به طرف پنجرهی طبقهی چندم ساختمان روبهرویی. صدای شکستن که آمد، مطمئن شد بیدار است. حالا چشمهایش دراز کشیده بودند روی تخت اتاقی که توی آن پنجره محصور بود. پایین آورد. پایین آورد و خودش را جلو کشید. نَفَساش را کشید وسط قفس سینهاش. دنبالههای شالاش در میان دندانهایش هم خیس شده بود و هم پاره. فکر کرد اگر با این زور ِ آخري هم چیزی بیرون نیاید، حتمن خودش از این دنیا بیرون خواهد رفت. زور زد. افتاد. کیسهی سیاه زباله با سیاهی شب و سیاهی موهای گوی لزج قرمز و سیاهی زوزههای کمجان و سیاهی دندانهایش پر شد. باز بالا آورد و پر شد. گلویش را گره زد و پرتاش کرد توی سطل زباله. خیسی کف دستهایش را با وسط شالاش خشک کرد و یاد موهای سیاه گویاش افتاد. با لبخندی خشک بالا آورد و افتاد.
+
نوشته شده در هفتم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملکمحمدی
|