تبليغاتX
نــا خــــا نــــــا - صفورا مرد

صفورا مادربزرگ کوتاه و خمیده‌ی مهدی بود. او سرتاسر سال با دست‌هایش موهای کویر را نوازش می‌کرد و در گوشش لالایی می‌خواند و به او وعده‌ی باران می‌داد و چشم از پسته‌هایش برنمی‌داشت تا در مرداد لبشان به خنده باز شود. بارها در صورتش عمیق شده بودم. کویر خودش را روی صورت صفورا پخش کرده بود. بارها  شروع کرده بودم به شمردن خط‌وط ترک‌خورده‌ی چهره‌ی صفورا اما در نهایت ترک‌های صورتش بر ترک‌های دست‌هایش عمود می‌شد و حساب از دستم در می‌رفت و می‌رفتم تا چهره‌ی او را با چهره‌ی کوهستانی مادربزرگ خودم مقایسه کنم. هر قدر در چهره‌ی مادربزرگم زاویه‌هایی با گوشه‌های تند و خط‌های ملایم وجود داشت، در چهره‌ی بدون زاویه‌ی صفورا، خطوط شکسته‌ی شور می‌دیدم. کویر، خاطرات صفورا را ریخته بود توی کف‌اش و دست‌اش را مشت کرده بود و گذاشته بود روی دل صفورا. هر لحظه قطره‌ای از توی نگاه‌اش بیرون می‌ریخت. دست‌هایش بوی خرمن‌های سوخته می‌داد. از لب‌هایش بوی پسته‌های سوخته بلند می‌شد. قدم‌هایش، کوچه‌های سوخته بود و خودش، کوتاهی و خمیده‌گی درخت کویر. صفورا فقط به چهره‌ی خندان پسته‌هایش لبخند می‌زد و به صورت بشاش ستاره‌هایش دلخوش بود. او تاب ماندن درهیچ شهری را نداشت و دلش برای کویر می‌تپید و هر از گاهی که یکی از فرزندانش او را از کویرش دور می‌کرد، در خود فرو می‌رفت و درنمی‌آمد. او دیشب پسته‌هایش را به خدا سپرد و مرد. در مشهد و دور از کویر. نمی‌دانم آیا پسته‌هایش به مرداد لبخند خواهند زد یا نه.      

 ترانه‌ی بارون از آلبوم "شب، سکوت، کویر" شجریان

 

+ نوشته شده در هفدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |