تبليغاتX
نــا خــــا نــــــا - گله دارم از دست اتفاق ِ بی‌پدر

وقتی داری به شکل خودت می‌بالی، می‌رسی به نردبان اتفاق. بالا می‌روی و می‌افتی این گوشه و از هم می‌پاشی. اتفاق، می‌اندازدت و از هم می‌پاشاندت. زندگی تکیه داده است به پایه‌های لرزان اتفاق و همه‌چیز زیر نظر اتفاق، می‌افتد. اتفاق دست هرکسی را می‌گیرد و به هر گوشه‌ای که بخواهد، پرت می‌کند. اوست که تصمیم می‌گیرد چه کسی کجا باشد و چه کند. اتفاق، آدم‌ها را به هم می‌رساند. اتفاق، آدم‌ها را از هم می‌گیرد. اتفاق می‌آورد. اتفاق می‌برد. اتفاق از آن بالا تو را می‌بیند و درست زمانی که تشخیص می‌دهد بی‌خودی و می‌توانی برقصی، می‌رقصاندت و در این رقص آن‌قدر می‌چرخاندت که گم می‌شوی و  خودت را نمی‌توانی پیدا کنی. اتفاق، عشق را روی بالاترین پله‌اش می‌ایستاند و به موقع پرت می‌کند روی جان آدم‌ها. اتفاق، غریبه را از بالا با چنان شدتی می‌کوبد روی تو که نقش‌اش را هیچ‌گاه از دلت نمی‌توانی پاک کنی. کلید دل همه دست اتفاق ِ بی‌پدر است و تا خودش نخواهد باز و بسته نمی‌کند. اتفاق، برای بعضی آدم‌ها نرده‌هایش را سفت و بلند می‌کند. آن‌قدر سفت که هرگز نیفتند و آن‌قدر بلند که برای دیدن‌شان باید گردن‌درد بگیری. او بعضی از همین آدم‌ها را همیشه در اوج نگه می‌دارد و بعضی‌های دیگر را هر وقت بخواهد از اوج، پایین می‌اندازد. نرده‌های همین اتفاق برای بعضی آدم‌های دیگر لرزان و شل است و اصلن نمی‌گذارد که بالا بروند. اتفاق ِ لعنتی با افتادن آدم‌ها تفریح می‌کند. با نیفتادن آدم‌ها تفریح می‌کند. با کوبیدن آدم‌ها تفریح می‌کند. با من تفریح می‌کند. با تو تفریح می‌کند. من از دست اتفاق ِ بی‌پدر گله دارم. خیلی.  

نفرت بر زمين باير می‌رويد. بر جنازه‌ی درختان سوخته، چشمه‌های خشک‌شده. 

+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط لیلا ملک‌محمدی |