بغضم بسته نمیشه از دیروز تا حالا
غم زمانه گاه عنان زبان را میگیرد*
نمی دانم تا حالا شده نتوانی هیچ حرفی بزنی یانه؟
تا حالا شده دوست داشته باشی کاش روز گذشته اصلا نبود
چند وقت پیش یه جملهای خوندم که نوشته بود زیباترین اثرت را با لبهایت خلق کن. من برداشت شخصیم این بود که همه هنرمندند چون همه میتوانند یه لبخند هرچند سطحی داشته باشند و این هنریه که همهی آدمهای خنگ روی زمین هم بلدن.
ولی من از دیروز تا حالا نتوانستم بخندم حتی یک لبخند کوچولو.
خیلی متاسفم برای خودم و برای همهی اونهایی که سهمشون از این کرهی خاکی به اندازهی جنسشونه.
دیروز مثل همیشه خوشحال و خندون راه افتادم برم خونه ولی به خاطر مامانم و خالههام دیدم زشته که اگر تو مراسم ختم داییشون شرکت نکنم.
ختم هم توی یه شهرک اطراف بهشت زهرا بود.
بهترین راه برای رفتن مترو بود. توی مترو داشتم حسین پناهی گوش میدادم که با شعر "مردههاش" خوابم برد و تا اونجایی را یادمه که میگفت: "چه میهمانان بیدردسری هستند مردگان نه با غذایی ظرفی را آلوده میکنند و نه با حرفی دلی را شکسته" و با صدای زنگ دانیال کوچولو که میخواست ببینه کی میرم خونه بیدار شدم.
چند روزی بود که یه احساس غریبی همش باهام بود. حس نبودن. حس سبکی برای رفتن و خوشحال میشدم از رفتن. چون احساس میکردم دیگه دنیا برام هیچی نداره. لذتهاش را دیدم از پس دردهاش هم براومدم.
ولی فکر نمیکردم که چطوری قراره که به خاک برسم و جسمم به واسطهی کدوم حادثه، خودش را به خاک میسپاره.
برام چیزی که جالب بود این بود؛ بفهمم آدمهایی که مدعی هستند من را خیلی دوست دارند وقتی نباشم چی کار میکنند.
و آیا جایی که اگر یک روز نباشم همه میگن خالیه واقعا خالیه یا نه؟
هرگز از مرگ ناراحت نمیشدم و همیشه هستی و نیستی را بهانهای برای سرگرم شدن میدیدم.
تا اینکه دیروز لمسش کردم
دیروز من نیستی رادیدم ولی از مرگ بدتر بود.
وقتی به متروی باقرشهر رسیدم پیاده شدم تا از اونجا با تاکسی برم.
هیچکسی توی مترو نبود. تلفن من هم یکطرفه بود. نمیشد به کسی بگم که بیاد دنبالم.
تصمیم گرفتم پیاده برم.
فکرش را هم نمیکردم مترو را 20 کیلومتری شهر ساخته باشن.
برای همین پیاده راه افتادم.
از کارخانه جات ترانسفور گذاشتم. توی یه جاده خاکی قدیمی افتادم که فقط ماشینهای سنگین تک و توک رفت و آمد داشتند.
به عقب نگاه کردم که برگردم دیدم مسیر طولانیه از ادامهی مسیر هم که بیخبر بودم.
ولی باخودم گفتم جلو رفتن بهتر از عقب رفتنه و حتما یک وسیلهی عمومی توی راه هست وگرنه مترو را که تو بیابون نمیزنند.
5 دقیقهای بود که یه دوچرخهسوار 18- 19 ساله پشت سرم بود و از کنارم گاهی رد میشد یه چیزی میگفت و دوباره برمیگشت میرفت پشت سرم.
من قبلا کاراته کار کرده بودم و یکبار هم یه همسن این را زده بودم. برای همین خیلی نترسیدم تازه اگر هم میترسیدم فایدهای نداشت و بدتر بود. سعی میکردم کاملا نادیده بگیرمش تا نترسم.
تنها امیدم برای نترسیدن این بود که ماشینهای سنگین در آمد و رفتند.
و تا همین اندکها هستند این وروجک کاری نمیکنه.
به یه دوراهی رسیدم
که یکی به یه کارخونه میرسید و یکی به جادهی اصلی.
جادهای که فقط دیده میشد و اصلا شنیده نمیشد.
به راهم ادامه دادم.
هرچی جلوتر میرفتم بیابان وسیعتر میشد و آمد و رفت ماشینها کمتر.
دوچرخهسواری هم که نیمساعتی بود به دنبالم بود ازش خبری نبود.
10 دقیقه تو تنهایی خودم به بیابان فکر میکردم و اینکه روی چه حسابی مترو را توی بیابون ساختند که خیلی نشد تو تنهایی بمونم و جوابی برای سوالم پیدا کنم.
سرم را که برگرداندم دیدم دوچرخهسواره با یه مرد گندهی 40 ساله دارن میان.
نفسم بند اومده بود و چشمام خشک خشک.
باورم نمیشد ساعت 5 بعد از ظهر من توی کلانشهر تهران دارم از تنهایی میترسم.
من که بارها تنهای تنها از شهر به شهر و کشور به کشور شدم حالا .........
خلاصه دوچرخهسوار، مرد گندهی همراهش را به فاصله 50 قدمی من پیاده کرد و خودش به سرعت رفت جلو.
یه لحظه دنیا دور سرم چرخید ولی از اونجا که من همیشه معتقدم به کارمای مثبت و کمک طبیعت باز خیلی دستپاچه نشدم.
ولی یک لحظه وقتی دیدم دوچرخهسوار داره دور میزنه و مرد پشتی به من نزدیکتر شده دیگه به هیچ چیز نمیتونستم فکر کنم. اونقدر ناامید و گیج شده بودم که اگر یه پرتگاه اونجا بود لحظهای درنگ نمیکردم.
من داشتم زندگی را با طعم کامل نیستی حس میکردم.........
میفهمی یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من به واسطهی زن بودنم، فقط به واسطهی زن بودن و به صرف جنسیتم، با زندگی نیست میشدم.
هنوز لرزش دستام با گذشتن یک روز کامل همراهمه.
اگه دیروز چشمام از ترس خشک بود امروز از تاسف دیروز لحظهای آرامش ندارم.
نمیدانم اگر لطف خدا با من نبود من الان کجا بودم......
اصلا بودم یا از اسارت شهوت مردانه، امروز خودم را زنده به گور فرستاده بودم.
نمیتوانم باور کنم که تا دو قدمی مرگِ زنده رفتم.
تا جایی که قدرت تو بدن داشتم بیصدا خدا را صدا کردم و جالب بود که شنید.
به فاصلهی چند قدمی که مانده بود تا من تو دستای کثیف یک لحظه هوس قربانی بشم از دور یک پراید با سرعت اومد.
خودم را انداختم وسط جاده تا اگه نگه نداشت حداقل له شم.
که نگه داشت و من سوار شدم.
گریه میکردم بلند بلند
اما نه برای خودم
برای همه که به واسطه جنسشون باید تو زندگی بمیرن.
الان میفهمم چه جوری میشه که گنجشک قلب آدم پرواز یادش میره
*جملهای از رضا هدایت